، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

محمدحسین

جشن تولد یکسالگی محمد حسین عزیزم

از یکی دو ماه قبل شروع به برنامه ریزی برای تولدت کردم با گشت و گزار تو اینترنت و مشورت با بابایی بالاخره تصمیم گرفتم برات تولد زنبوری بگیرم به عشق تو فوتوشاپ یاد گرفتم تا برات تم طراحی کنم...تصمیم گرفتم تولدتو طبقه پایین باباحسین بگیرم از یکماه قبل کارتهای تولدتو پخش کردم و همون موقع بادکنک ها رو هم باد کردم و یه ریسه طولانی آویزون کردم.تولدتو انداختم پنجشنبه یکم اسفندماه . دوشب قبل از تولدت اصلا نخوابیدم داشتم کلیپ تولدتو درست میکردم و یه سری تزیینات رو طراحی میکردم آخه شما اینقد عسل و شیرین و شیطون شدی که اصلا نمیذاری من پای لب تاب بشینم سریع میای دستاتو میکوبی رو لب تاب و میخای بشینی روش. بالاخره داشتیم به روز موعود نز...
12 اسفند 1392

قرار ملاقات محمد حسین و هدیه زهرا

با نفیسه جون قرار گذاشتیم بعد از ظهر اگه هوا خوب بود و باد نمی وزید بریم پارک فدک، پارک فدک دو تا خیابون با ما فاصله داره. از وقتی قرار گذاشتم کلی ذوق داشتم ... زود کارام کردم ناهار خوردم و به محمد حسین ناهار دادم و راهی شدم دو تا تاکسی نشستم و زودی خودمو رسوندم پارک. کنار وسایل بازی وعده کرده بودیم مشتاق و منتظر نشسته بودیم که یه دفعه دیدم نفیسه جون و هدیه زهرا دارن میان ... هدیه زهرا چنان ژست باحالی گرفته بود و داخل کالسکه نشسته بود عین مردای گنده اول رفتیم یه کم تاب بازی کنن فسقلیا رو یه تاب جاشون شد. محمد حسین کم کم داشت خوابش میگرفت روی تاب بردمش تا یه کم سرسره بازی کنه موقع برگشت  د...
12 اسفند 1392

سفری پرماجرا به اصفهان

بعد از گذشت پنجاه روز قرار بود به اصفهان برویم برای تعطیلات آخر ماه صفر ، روز یکشنبه مامانم خبر داد که نی نی دایی هادی داره میاد و حدودا یک ماه زودتر داشت میومد... یکشنبه شب یسنا متولد شد و من دوباره عمه شدم صبح روز دوشنبه وقتی از خواب پا شدم احساس کردم گلوم درد میکنه محمد حسین هم صداش گرفته بود خیلی نگران شدم دلم نمیخواست تو سفر مریض باشیم و اذیت بشیم برای محمد حسین شربت سرماخوردگی گرفتم و خودم هم قرص خوردم حدود ساعت سه راه افتادیم جاده شلوغ بود انگار همه میخواستن برن سفر! با همه سختیها رسیدیم اصفهان ...یکراست رفتیم خونه دایی هادی و نی نی کوچولو و نازشون رو دیدیم.بعدشم رفتیم خونه مامان نرگس و باهمدیگه شام خوردیم. فرداش رفتیم خونه ع...
22 دی 1392

محمدحسین شیطون بلا

محمد حسین! پسرم! این روزا اینقد شیــــــــــــــــــطون شدی که دارم کم میارم مامانی خسته شدم...دلم میخاست یکی بود پیشمون تا تنها نبودم و گاهی وقتا میومد کمکم... اینم شیطنت جدید شما .. قبل تر ها روزگارانی بود که روزوئک به عنوان محافظ تلویزیون استفاده میگردید اما امروزه نردبانیست برای تو...   مامان فاطمه هفته قبل سه روز اومد پیشمون و رفت با هم رفتیم شاه عبدالعظیم   این روزا همچنان چهار دست و پا راه میری با سرعت نور...و چند ثانیه ای رو پاهات می ایستی دستتو میگیری به هرجایی که بشه ایستاد و راه میری سرتو دیشب از زیر ویترین رد کردی...جایی که منو بابایی هنگ کردیم  رد شدی و رفتی اون ...
11 آذر 1392

تاسوعا و عاشورا

محمد حسین در هشت ماه و سیزده روزگی شروع به سرسری کردن کرد از دوروز قبل سرسری میکرد اما برای خودش ولی بعدش تا بهش گفتیم سرسری سرسری سرتو برم برامون سرسری میکرد خیلی بامزه بود من و بابایی که اینقد ذوق کردیم که نگو محکم بقلت کردیم و بوسیدیمت تعطیلات تاسوعا و عاشورا رفتیم اصفهان و تو محمدحسین همچنان مارکوپولوی مایی! در راه رفت من برخلاف همیشه خوابم نمیومد چون بعداز ظهر با تو کمی خوابیده بودم تو تا قم خواب بودی وبعدش بیدار شدی و میخاستی همه جا رو کشف کنی و از اونجاییکه محیط کوچیک رو دوست نداری همیشه تو ماشین زود حوصله ات سر میره تا دلیجان باهات بازی کردم و سرتو گرم کردم اما بعدش آنقدر کلافه شده بودی که نه شیر میخوردی نه حواست پ...
28 آبان 1392

یک کار جدید

الان 5 روزه که روی دو تا زانو هات می ایستیو و تونستی وقتی من خوابیده بودم دستتو بذاری رو شکمم و پاشی وایسی
27 آبان 1392

یک قرار ملاقات با آلودگی هوا

از چند روز قبل قرار بود مامانا و نی نی های ناز اسفندی یکشنبه ساعت هفت پارک آب و آتش دوباره همدیگرو ببینن. اما شنبه شب یه دفعه اخبار اعلام کرد که هوا خیلی آلوده است و وارونگی دما رخ داده و مهدکدک ها و پیش دبستانیها تعطیله! و این خبر مثل یه بمب وسط قرار ما افتاد و بچه ها متراکم شدن لیستی که اعلام حضور کرده بودن نزدیک ده دوازده نفر میشدیم همه مون اینقدر ذوق کرده بودیم که قراره این همه نی نی خوشجل رو یه جا ببینیم . اما همه چی به هم ریخت از شبش تا ظهر فردا کلوب نی نی سایت از مذاکرات نشست 1+5 هم سخت تر شده بود و به نتیجه نمیرسیدیم بالاخره بعد از پیشنهادات بسیار و طرح گزینه ها ی فراوان که همه گزینه ها روی میز بود ... قرار ساعت 8...
27 آبان 1392

اولین محرم و همایش شیرخوارگان حسینی

همیشه آرزو داشتم با کوچولوی خودم برم همایش شیرخوارگان حسینی. چندسال بود که میرفتم و هربار که اون کوچولوهای معصوم رو میدیدم اشکم میریختم اما امسال یه حس دیگه داشتم حس مادربودن شاید الان بهتر بتونم رباب مادر علی اصغر رو بفهمم... نه !!! نه!!! اصلا نمیتونم بفهمم نمیتونم تصور کنم خار کوچیکی توی پای تو رفته باشه چه برسه به اینکه تو هم مثل علی اصغر.... حتی نمیتونم به زبان بیارم چه برسه به اینکه درک کنم!!!  غم اون مصائبی که اون مادر کشید اونقدر بزرگ و جانسوزه که دل همه رو به درد میاره و بی اختیار اشک از چشمان جاری میشه صلی الله علیک یا اباعبدالله صلی الله علیک و رحمته الله و برکاته خب بریم سر خاطرات ...
18 آبان 1392

وقایع اخیر

 سه شنبه هفته قبل سرماخوردی و این دومین سرماخوردگی تو بود الهــــــــــــــی هیچ کوچولویی مریض نشه الهی به جای تو من مریض بشم اما تو همیشه سالم باشی سه روز طول کشید تا خوب بشی شبا راحت نمیخابیدی گریه میکردی پامیشدم راه میبردمت بهت استامینوفن میدادم تا بهتر بشی بالاخره باهرسختی ای که بود گذشت هنوز کاملا خوب خوب نشده بودی که پنجشنبه همش نق میزدی مشخص بود یه چیزیته بهت دست گذاشتم دیدم بدنت گرمه فهمیدم تب هم داری نگران شدم حس کردم مال دندونات باشه اما برا اطمینان بردیمت دکتر دکتر معاینه ات کرد تب گیر هم برات گذاشت گفت تب نداری فقط یه شربت سرماخوردگی برات داد.فهمیدم برا دندوناته!تو مطب دکتر وزنت کردم عزیزم ماشالا خوب رشد کردی 9800 ...
18 آبان 1392

تو پر از احساسی

سلام مامان خیلی ناز شدی خیلی دل میبری...خیلی مهربون شدی ... انگار پاتو که گذاشتی تو ماه 9 خیلی بزرگتر شدی...کارات،ابراز احساساتت ،همدلیات ،مهربونیات ،حرفات،خنده هات،همه و همه عمیق تر شدن...تو خوب میدونی چطور بهم بفهمونی مامان دوست دارم و من رو از خودم بیخود کنی...خنده هات زندگیمونو شیرین کرده عسلم خیلی دوست دارم محمدحسینم... تو پر از احساسی صبح که خوابوندمت عروسک جوجه اردکتو بغل کردی و خوابیدی دیشبم تو بغل خرست ناز خوابیده بودی مهربونم...معصوم مث فرشته ها یه خواب ناز رفته بودی.   اینم مواد سوپ امروزت عزیزم نوش جونت   سوپ...
6 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به محمدحسین می باشد